نجم الدين ابو الرجاء قمى

65

تاريخ الوزراء ( فارسى )

است . صفى الدين ، طلعت زاهد در اين حال ( 58 پ ) و در اين سؤال ، زشت‌تر از طلعت وام‌خواه و رقيب ، و كتاب عزل ، و قدح لبلاب در دست بيمار ، و حقنه كه در دباز افزايد ، دانست . او را بدان چشم مىديد كه زن پاكيزه سپيدى در موى خويش بيند . گرم‌تر از داغ شد ، كه از آتش برگيرند . هر عذرى كه مىآورد ، زاهد نمىشنيد ، و به تسويف و تأخير تن در نمىداد . طبق كديه‌ها پيش داشت و الحاح قوى كرد . دانست كه ابريق را تا سرنگون نكنند ، آب بيرون نيايد . در فندق آن‌گه نيز كه بشكنند ، روغن كم بود . كدو را تا مغز بيرون نيارند ، به كارى نيايد . صفى الدين ، چون هوا ، وقتى گرم مىشد ، و وقتى سرد . زاهد سوگند به طلاق بخورد كه از آنجا بيرون نيايد ، تا بيست دينار به قبض او نرسد . در اين گفت‌وگو بودند كه شخصى حجتى آورد ، تا صفى نشان كند ، او را نشان « اثبت ذكره و الله المستعان » بود ، حجت آن شخص بستد ، گفت مرا از دست زاهد « و الله المستغاث » ( 59 ر ) بايد نوشتن ، نه « و الله المستعان » . چون بدانست كه نه ديوى است كه به لا حول برود همچنان‌كه گفته‌اند : « تنزوا و تلين ، و تودى الاربعين » . فال گرفتن در باقى كرد ، و بيست دينار زر بفرمود تا به زاهد دادند . همچون ابر بهارى بود كه ، آنگه بارد ، كه ترش‌روى باشد . آب دجلهء بغداد بود ، كه اگرچه پر باشد ، جز به دولاب بركار نرود . آنچه بدين وجه دهند ، منتى نباشد . مرد بايد كه چون خورشيد در روشنى دادن ، و چون ابر در باريدن ، خويشتن را منتى نداند ، و در بذلى كه كند ، متناسى بود . منت در گردن مردم ، بتر از غل است . وقتى عز الملك از مقرر زاهد احتباسى كرد ، و رقيه و افسون او كارگر نمىآمد ، زاهد سبك روح بود ، و در مضاحك دست و